تبليغاتX
فضاي عرفان

فضاي عرفان

nothing speacial!!!!!!!!!!!

سلام

خیلی وقته که نیومدم این جا

ولی امروز هوس کردم که یه پست بذارم

خیلی دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم

امروز خیلی روز غریب و گرفته ایه!!!!!

انگار اسمونم دلش گرفته

عین دل من

اخه میدونی امروز روز تولدمه

من نمیدونم چرا هر سال تولدمو عزا می گیرم

اخه خدا جون ادم بود تو خلق کردی؟

این روزا بد جور تنهام

ولی چه فایده اونی که باس بدونه همچین فکری نمیکنه

وای خدا کاش میشد امروز اون بیاد وبلاگم

که انقد فکر بیخود نکنه

من واقعا سزاوار اینقد ملامت و نفرین نبودم

می دونم که نفرینم  کردی

واسه همینه که از اونوقت تا حالا یه روز خوش ندیدم

من دلایلمو بت گفتم

اینکه چرا نمیتونم بمونم

ولی تو یه فکر دیگه کردی

 ولی خدا خودش میدونه که من چقد مظلوم واقع شدم

همین واسم بسه

ولی ای کاش تو هم درکم می کردی ....

کاش....

همین..

خواستم اینارو بگم که اگه اومدی بدونی

بای...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:44  توسط حميده  | 

کاش می شد لحظه ها رو پس گرفت..........

 

 

بنام هوا بنام نفس...هوایی که نفس کشیدن در آن سخت است!

 

 

تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:14  توسط حميده  | 

اومدم

ولی چه فایده

اونوقتی که باید می بودم نبودم

نمی دونم باید خوشحال باشم یا نه؟

چقدر زود دیر میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:22  توسط حميده  | 

 

 

فریاد استخوان ها آواز شبانه ام شده

 

 

 

 

 

مرده ها هم گاهی راه می روند

 

 

 

 

 

مرده متحرک ، قدم به قدم ...

 

 

 

 

 

جاده ها اینجا تمامی ندارند

 

 

 

 

 

جا مانده ام

 

 

 

 

 

حصار می کشی مبادا آرام باشم .

 

 

 

 

 

من خودی هستم که در غبار رها شده ام

 

 

 

 

 

مرا نمی توانی به دار بکشی من خود به دارم

 

 

 

 

 

...آویزان. . .

 

 

 

 

 

مرگ را در چشمانم نمی بینی ؟!

 

 

 

 

 

مرگ می خواهم

 

 

 

 

 

مرگ

 

 

 

 

من هنوز نفس می کشم

 

 

 

هنوز راه میرم

 

 

 

هنوز می تونم ببینم

 

 

 

بشنوم

 

 

 

دل مرده ام رو با خودم هر جا که میرم به دوش میکشم . . .

 

 

 

مرگ تدریجی روحم رو که ذره ذره تاریک و تاریک تر میشه رو جلوی

 

 

 

چشمام می بینم .

 

 

 

دیگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بین

 

 

 

سطرهای خالیه کاغذ رو پر کنن .

 

 

 

دیگه اشکی توی چشمم نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به

 

 

 

آتیش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم . . .

 

 

 

مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتیم

 

 

 

کابوسی که سالهاست دارم می بینم . . .

 

 

 

رؤیایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه

 

 

 

من هنوز راه میرم ...

 

 

 

می بینم ...

 

 

 

می شنوم ...

 

 

 

نفس می کشم ...

 

 

 

ولی زنده نیستم ...

 

 

 

خیلی وقته مرده ام ...

 

 

 

خیلی وقته . . . !

 

death

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:56  توسط حميده  | 

 

 

 

میخزم به هیچستان روح

               جایی که کلمه از اعتبار می افتد

    تنها،دلم برای دلت تنگ است...

 

 

 i miss u
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:40  توسط حميده  | 

 

قدیم تر ها خیال می کردم آدم ها اگر بیایند

 

" تنهایی ها " خودشان راهشان را کج می کنند ُ می روند

 

اما این روزها می دانم آدم ها بی خبر می آیند ُ بی هوا می روند

 

اصلا ً راهشان کج ِ کج است .

 

تنها خاصیتشان این است که " تنهایی هایت " را سه  بُعدی می کنند

 

آن هم با  High quality  . Very

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط حميده  | 

 

 

خدایا  من دارم تاوان چی رو پس میدم؟؟؟؟

دیگه دارم کم می ارم!!!

دلم خیلی گرفته ...

اونقد که بعداز مدت ها اومدن به بلاگم

اصلا حس خوبی ندارم

این وبلاگ برام پر از خاطره های تلخه

پست هایی  که  الان پشیمونم از گذاشتنشون

نمی دونم شاید اشتباه میکنم

فقط خواستم با گفتنش یه خورده دردم کمتر شه

نمیدونم شاید من دیگه نیام  این بلاگو بروز کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:37  توسط حميده  | 

 

 

بلاگم یک ساله شد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:19  توسط حميده  | 

خدایا!
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:14  توسط حميده  | 

تنهایی

تنهایی

 

 

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي

از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض

خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز

بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:7  توسط حميده  |